عشق رازیست مقدس. برای کسانی که عاشقندعشق برای همیشه بی کلام می ماند اما برای کسانی که عشق نمی ورزند عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست
سلام امروز از اون روزای بد بود وقتی تازه ساعت 10:30 باشه و تو بفهمی امتحانت ساعت 8 بوده چه حسی بهت دست میده؟ این در حالیه که ترم آخر باشی.... یعنی خیلی ناراحت شدم امروز وقتی اطرافیانت اون طوری که بهت قول داده بودند دیگه نیستند و همش میخوان تو رو بپیچونن چه حسی بهت دست میده؟ وقتی حرف راست و حق میزنی ود یگران نسبت به حرفت نسبت به حرفت جبهه میگیرن چه حسی بهت دست میده؟ وقتی به این فکر میکنی چی قراره پیش بیاد ولی نمی دونی یا سر درگمی یا اصلا فکر می کنی اون طوری که می خوای نمیشه چی کار می کنی تو بگو... I like to be great sudent I like to be great english teacher I like to be great pianist I like to be accepted in ma university I like to have the best job I like to be successful in my life ,my job I like to be unique it exits....and will happen sometimes passing time is harsh to me , but it is ridiculous because the reality is unavoidable...every body should accept it and believe the tree believe in flower 's honesty...flower is the best and she can shout it and every body knows it the tree needs the flower...tree says it soon.no one can be found like the flower because the flower is unique. somethings mysterious are about the tree . tree does not know any thing , but believe in flower...every thing is very good about flower.and God knows it too. flower is unique flower is unique flower is unique گاهی اوقات دلم میگیره...با اینکه می دونم همه چی خوبه ولی باز دلم میگیره نمیدونم چرا !!! صداهای آرام همیشه بی صدا می مانند!!! Beyond something god wanted for me I saw my dreams which was fastening to me although it is strange there are some secrets for me that they smell happiness. I don’t know how can I analyze it ?? but I believe god knows better than me and others god is here ... i can feel him.... شاید ساده باور بودن برای من عادی شده… بازی روزگار دست از سر من بر نمی دارد… کاش زمان به جلو نمی رفت و من همچنان می توانستم با خودم حرف بزنم… ای کاش باوری که سال ها در قلبم نگه داشته بودم به سادگی از بین نمی رفت… ای کاش همیشه ساده پیچیده نبود یا برعکس… چند روز پیش را به یاد می آورم… بعد از ظهر خوبی بود…تمام بدنم فقط یک حس داشت و تمام عناصر ساحل برایم خوشایند بود… در حالی که روی آب دریا خوابیده بودم و دستانم را باز کرده بودم وزش باد را رو ی پوستم احساس می کردم و حرکت موج که تن خسته ام را بالا و پایین می برد و آرامش درونیم را کامل می کرد…چه حس زیبایی وقتی می توانی سکوت واقعی را احساس کنی … نه سکوتی که صدایی را نشنوی بلکه صدای قطره های آبی که با تو حرف می زنند پر از حرف های شنیدنی بود و چشمانی که برایم بسته بود ولی پر از دیدنی بود وقتی می توانستم قرص خورشید را از پشت پلک هایم بببینم… چه زود تمام شد… چند روز است که فکر می کنم خدا دیگر به حرف هایم گوش نمی دهد… شاید دیگر مرا نمی بیند شایدم می بیند و اعتنا نمی کند… نمی دانم شایدم هست… همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کسی به او کار نمی داد... همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}... یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند... مداد سفید تا صبح کار کرد...ماه کشید...مهتاب کشید... و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد... صبح توی جعبه ی مداد رنگی...جای خالی او...با هیچ رنگی پر نشد.... آری... همیشه بی گناهی زیباست... ولی برای خواب معصومانه خیلی دیره... همیشه خوب ها به جرم بی گناهی گناهکارند... همیشه راست گو بودن خوب نیست... مداد سفید همیشه راست میگه... مگه نه؟؟... شاید به خاطر این دیده نمیشه... خسته ام... کاش آسمون سیاه نبود...کاش می توانستم نفس بکشم... کاش خواستن محال نبود...کاش مداد سفید سفید نبود... کاش خدا آن بالا نبود... ای کاش... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

